خرید بک لینک
شب یلدا برایم هدیه خریده بود. خوشحال شدم ولی باز هم یلدا را دوست ندارم. چرا؟ چون این احساسات، اینکه از شب یا روز خاصی خوشمان بیاید کاملاً شخصیست و کسی هم نمیتواند کمکمان کند. البته فکر میکنم آدمها در نابود کردن شبها و روزها کاملا می توانند مداخلهگر باشند. شب سرد و خوبی بود. ما از هم دور بودیم. حتی کنار هم سر سفره نیز ننشسته بودیم. من از دور بودن خیلی زود خسته می شوم برای همین دلم میخواهد بیشتر تنها و با هم بگذرانیم. بله فکر می کنم بعد از این همه سال زندگی وابسته هم شده باشم. برعکس چیزی که می خواهم.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 15:19

دلم برای بچهها تنگ شده است ولی بچههای محل کار جدید را هم دوست دارم. من سخت جا میافتم. آدمها خیلی دیر من را می شناسند که چه آدم باحال و سرحال و قبراقی هستم. برعکس وضعیت درونیام. گاهی توی گروه با همکاران قدیمی و دوستانم حرف میزنیم. آنها نمیدانند که دعوت به کار جدیدی شدهام. نمیدانم چرا نمیگویم. اصلا جای بهتری نیست ولی احساس می کنم آرامشی که این چند ماه اخیر نداشتم را دوباره به دست آوردهام. کم کم با این جدیدها هم دوست خواهم شد. آنها هم آرام آرام خواهند فهمید آنطور که در ظاهرم نشان میدهم، نچسب و بداخلاق نیستم. کمحرفتر نشدهام. نمیدانم چرا بعد از این همه سال باز هم خجالتی ام. حوصله نوشتن ندارم.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 24 دی 1401 ساعت: 15:19

صفحه بندی